
شعر:
باران
باران گرفت باغچه تر شد و ناز شد
هرگل زدست خواهش ما بی نیاز شد
هر نم از آن چو ترکه به حرفم کشید باز
آری سکوتهای مرا چاره ساز شد
باران ببار و فاصله ها را تو محو کن
که این فاصله میان تو و ما دراز شد
باران ببار باز بر احساس خشک ما
دور زمانه پر ز نشیب و فراز شد
گاهی تویی که چاره ی لبهای بسته ای
شاهد هر آنچه غنچه که در باغ باز شد
باران گرفت گل ولی از باغ رفته است
آری حدیث رفتن گل باز راز شد
بعد از آن اتفاق وحشتناك
از آن اتفاق وحشتناكي كه زندگي ام را دچار ناخوشايندي هاي زيادي كرد يكسال مي گذرد.
سال گذشته درست در شب عيد فطر، يك اتفاق ساده و معمولي ، يك تصادف وحشتناك، در حوالي ايلام باعث شد تلنگر بزرگي به زندگي ام وارد شود.كساني كه آنشب صحنه تصادف مرا از نزديك ديدند تصديق مي كنند كه من سفري كوتاه به آن جهان داشتم ولي خيلي زود با دستپاچگي به اين جهان برگشتم.
هنوز كه هنوز است از رفتن در آن جاده لعنتي كه به زادگاهم منتهي مي شود وحشت دارم.هنوز هم بعد از يكسال بخاطر مشكل و دردهاي كمرم نمي توانم در ست و راحت روي صندلي بنشينم و كار كنم و بنويسم. هنوز هم دارم بخاطر كمرم به فيزيوتراپي مي روم .
من در اين مدت يكسال خيلي از چيزهايم را از دست دادم. از خيلي چيزها محروم شدم.از مسافرت رفتن هاي دلخواه،از ديد و بازديدهاي ضروري،از شركت در جشنها و مراسمات اقوام و نزديكان ،از نوشتن ، از شعر و شاعري و ...
از وبلاگ نويسي و به روز كردن وبلاگم هم در اين يكسال محروم شدم و صفحه ي ادبي نشريه نداي زاگرس را هم مجبور شدم براي هميشه تعطيل كنم.
عيد فطر امسال را هم جايي نرفتم و در خانه ماندم تا بار ديگر فقط به آن اتفاق وحشتناك و آنچه كه بعد از آن بر من گذشته است فكر كنم.
...
از اين ماجرا كه بگذريم فردا سالروز آغاز جنگ هشت ساله عليه كشورمان و هفته دفاع مقدس است، كه بهانه اي است تا اين دو شعر را در اين پست بگذارم:
شعرهايي براي جنگ
1-
خداحافظي باشكوهي داشتي
اين را همه مي گويند
حتي
موج گندمزارهاي كنار جاده
برايت دست بدرود تكان مي دادند
زمان گذشت
زمان مثل تو جوانمرگ شد
گندمزارها
قرباني گذران عمر ما شدند
گندمها
سالها خريد و فروش شدند
روضه رضوان
براي آرزوهايمان دست تكان داد
و كسي
برگشتن تو را بياد نياورد
ابن آدمي زادها
چقدر ناخلف شده ايم
2-
بي آنكه تيري بخورم
از بالاي خاكريز
تا قعر كانالي كه كنده ام
سقوط
مي كنم
از غلطيدن در قعر كه فارغ مي شوم
خيز بر مي دارم
به سمت جاي اول
به سمت
سربالايي هاي اين زندگي
دوباره نفسم بند مي آيد
...
چقدر شعري براي جنگ سرودن سخت است
خاطرات
اینجا کنار پنجره ام در مسیر باد
جایی که خاطرات تو را آورد به یاد
با هر نسیم خاطره ای زنده می شود
یادش به خیر آنهمه ي لحظه های شاد
این پنجره چقدر به من وعده داده است
این پنجره شد است در این شهر یک نماد
هی با خودم از آمدنت وعده داده ام
هی گفته ام یه روز از این سمتها میاد
اما دریغ فاصله مان هیچ کم نشد
اما دریغ فاصله مان هی شود زیاد
گویا زدست باد هنوزم گریز نیست
گویا مرا گرفته هنوز هم در انقیاد
من سالهاست گم شده این حوالی ام
هرگز کسی شبیه من اینجا چنین مباد
باران
1
از چرخش روزهای من بی خبری
از کوچه ما دوباره کی میگذری
چون برگ به جوی آب خواهم افتاد
باران اگر اینهمه غم را نبری
2
زرديم و هلاك و در عطش افتاده
چون دشت كه خشكي به تنش افتاده
اين دل كه همه زمان چون آينه بود
بر صافي آن هزار غش افتاده
3
بر ما تو دليل خويش از اصل بگو
از رويش و تازگي دوصد فصل بگو
بگذر ز دل ما كه همه پژمردست
ما ز هم بريده ايم از وصل بگو
آوازهاي سرخ بلوط
گزارشي از شانزدهمين كنگره شعر دفاع مقدس در ايلام
حضور بيش از 300 نفر از شاعران با احساس و صميمي در شانزدهمين كنگره شعر دفاع مقدس در ايلام و در آغاز دهه دوم ارديبهشت ماه، حال و هواي اين شهر زخم خورده از سالهاي دور را بهاري تر كرده و در كمتر از 12 ساعت بعد از حضور اين تعداد شاعر شهر غبار گرفته ايلام به شهري باران زده تبديل شد. كنگره شانزدهم شعر دفاع مقدس كه معتبرترين كنگره و همايش شعر جنگ و مقاومت در كشور مي باشد از ماهها قبل مقدمات برگزاري آن در استان ايلام فراهم گرديده بود و ابتدا قرار بود در اوايل اسفند ماه گذشته برگزار گردد اما به دليل همزمان بودن آن با جشنواره شعر فجر زمان آن به ارديبهشت ماه موكول گرديد، تا اينكه بالاخره در روزهاي 11 و 12 ارديبهشت برگزار گرديد.
در ميان شاعران دعوت شده به كنگره كه
افتاد برگ بر تن رنجور جوی آب
با آن برفت زودتر از آنهمه شتاب
می گفت او که این تن من زخم خورده است
این تن به سر نبرده زمان را بی التهاب
عمری برای آنکه فقط سایه ای شوم
روزی هزار بار تنم گشته است کباب
حالا همان که درحقش استاد گفته بود
حالا همان که هر ورقش بوده یک کتاب
اکنون به لای لایی تو گوش داده است
اکنون به من بگو تو که يك لحظه را بخواب
هرچند روزگار به من خوب تا نکرد
هرچند می روم شوم همسایه حباب
شایسته ام نبود سزایم چنین شود
شایسته ام نبود فنا در درون آب
با پوزش از دوستان که برخی پیش آمدها باعث گردید که باز هم دیر به سراغ این وب نوشته ها بیایم
دیوانه و بی صاحبی و بی عاری
با تو من از امروز ندارم کاری
ای عشق بیا تو مثل من راضی شو
دست از سر من بالاًخره برداری
بی تو چه عجب به کار و بارم زده ام
آتش به تمام هرچه دارم زده ام
این دور و برا که نیستی تا بینی
چه گرز شری به روزگارم زده ا
من به غیر تو نیاز دارم همه جا
یک کوپه ی پر ز راز دارم همه جا
با حال خودم مرا رها کن ای عشق
بی تو سر سر فراز دارم همه جا
با پوزش از همه دوستان بخاطر این وقفه طولانی
ارديبهشت 1
اردیبهشت
همان خوابی بود
که زیر درختان کهنسال توت سپری شد
و من رازهایم را حتی
از صمیمیت جاری آن رود
دریغ کردم
تا خاطره هایمان
همان گلهای آشفته قرمزی باشند
بر بالش خوابهای صبح
رفته هایمان چقدر چکیده شده اند
اردیبهشت 2
چه اردیبهشتی بود امسال
و من حتی
گامهای محتاطم را
بر نازی علفهای سبزه نگذاشتم
تا فردای بعد از سبزینگی شان
بر دوش بادهای سرگردان
خاطره ای مچاله شده نباشم
ارديبهشت 3
بعد از اردیبهشت
تنهاتر می شوم
تو به ییلاق می روی
و من کنار این چشمه و درختها
هم باید با سبزه های اطراف خداحافظی کنم
هم با سبزه روی تو
و تو می دانی
یکسال دیگر انتظار کشیدن
نه به قامت من می آید
نه با مرام ایل و تبارم سازگاری دارد
پس باید
یا رانده شده ایلم شوم
یا چوپان گله ی بابایت
راستی اگر
چوپان نتوانم بشوم
بعد از اردیبهشت
کنار چشمه
مشکهای چه کسی را پر خواهم کرد
از چرخش روزهاي من بي خبري
از كوچه ما دوباره كي مي گذري
چون برگ به جوي آب خواهم افتاد
باران اگر اين همه غم را نبري
به آنان كه ....
امروز نيامدم فقط سر بزنم
يا داد سخن ز جاي ديگر بزنم
اينبار خودم و هم تو را خواهم كشت
من آمده ام به سيم آخر بزنم